دردا...
دردا که گفت عشق ما را به خانه ی معشوق نمی برد
در روزگار تفرعن
در روزگار تمرد
در روزگار دو رنگی
باید رها کنم
باید رها شوم
زین همه خیال
مردمان سیاست لجاجت را آخر خط اند
وحرامان دین ستیز
چندی است سلامت را نشانه رفته اند مکارانه
دلم گرفته سخت
دلم گرفته سخت...
نوشته شده توسط Z&R در جمعه نهم دی 1390
ساعت 7:16 PM موضوع |
لینک ثابت
((یاد))
چند وقتی می شود ای نازنینم
خسته ام ، دلواپسم ، اندوهگینم
گرچه دیگر برنمی گردی، ولی من
باز هم با خاطراتت می نشینم
شعر می خواندی برایم با صداقت
خوب یادم مانده که گفتی من همینم
می وزم چون بادهرکجاکه عشق باشد
تا تو را من یک بار دیگر من ببینم
آه......ای زیباترین تصویر باران
گفته بودی من برایت بهترینم
بی تو امشب می نویسم تا که بدانی
خسته ام ، دلواپسم ، اندوهگیننم
نوشته شده توسط Z&R در شنبه هفتم آبان 1390
ساعت 2:45 PM موضوع |
لینک ثابت
یکی بودیکی نبود
زیر سقف آسمون
زیر این گنبد نیلی کبود
یکی بود یکی نبود
هیچ کس از قصه ی خود جدا نبود
یکی تنها بودو خسته
یکی بی صدا نشسته
یکی دنبال یه لقمه نون خالی
یکی پول رو پول می ذاشت و بی خیالی
یکی فکرای عجیب داشت
یکی ثروتی عظیم داشت
یکی دستاش پرپینه های کاری
توی سفرش چند تا تیکه نون خالی
با تموم غصه هاش زمزمه بود
روی لباش شکر الهی
یکی پشت میله ها بود
یکی آزاد و رها بود
توی کوچه ها می گشت
دنبال کار بود
یکی اهل رفتن به دور دنیاست
یکی فکر جنگ و دعواست
یه بغل موشک گذاشته واسه فرداش
یکی پای تخته تفهیم می کنه
درس و به کودک
یکی اینجا یکی اونجا
زیر سقف آسمون همه پيدان
نوشته شده توسط Z&R در جمعه بیست و نهم مهر 1390
ساعت 12:35 PM موضوع |
لینک ثابت
بذارین برم ازاینجا....
خستگیهامو بگیری، غم چشمامو بگیری
درد و از تنم بگیری، بزارین برم از اینجا
بزارین برم از اینجا...
جنگ من با تن تمومه، بردن و باختن تمومه
بزارین برم از اینجا، موندن و رفتن تمومه
نمیخوام، آه، نمیتونم...
به لبم رسیده جونم...
نزارین اینجا بمونم، بزارین برم از اینجا
بزارین برم از اینجا...
نوشته شده توسط Z&R در شنبه بیست و سوم مهر 1390
ساعت 12:21 PM موضوع |
لینک ثابت
جوانی
درجوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد
درقفس ماندم ولی صیادازادم نکرد
اتش عشقت چنان اززندگی سیرم کرد
ارزوی مرگ کردم.....
مرگ هم یادم نکرد
نوشته شده توسط Z&R در پنجشنبه هفتم مهر 1390
ساعت 4:36 PM موضوع |
لینک ثابت
من اگرنقاش بودم...
من اگر نقاش بودم لاله رویی می کشیدم
در کفش خشکیده لب تنگ و سبویی می کشیدم
من اگر نقاش بودم با قلموی فراست
نکته ای باریکتر از تار مویی می کشیدم
آبروی رفته ای را چاره می کردم به نقشی
آب را در حال بر گشتن به جویی می کشیدم
من اگر نقاش بودم جای مروارید غلتان
اشک را در حال غلتیدن به رویی می کشیدم
من اگرنقاش بودم.....
نوشته شده توسط Z&R در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390
ساعت 4:41 PM موضوع |
لینک ثابت
سلام ما برگشتیم دوستای قدیمی هستیدیانه؟
نوشته شده توسط Z&R در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390
ساعت 11:51 AM موضوع |
لینک ثابت